کتاب‌هایی که هیچ‌وقت بسته نمی شوند
 
ساعت ۲:۴۷ نیمه‌شب است.
 
دیشب که از پشت پنجره به خیابان ولیعصر نگاه می‌کردم، چیزی توجهم را جلب کرد. یک چراغ روشن توی یکی از آپارتمان‌های روبرو. کسی مثل من بیدار بود. کسی داشت توی نیمه‌شب زندگی می‌کرد.
 
فکر کردم شاید او هم دارد به این پنجره نگاه می‌کند. شاید دارد فکر می‌کند آن طرف، پشت آن چراغ نارنجی، چه کسی بیدار است؟ چه می‌کند؟ چه فکر می‌کند؟
 
و این شد معمای همیشگی بشر: ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم توی ذهن دیگری چه می‌گذرد.
کتاب‌ها اما فرق می‌کنند.
 
وقتی کتابی را باز می‌کنی، نویسنده دارد تو را نگاه می‌کند. دارد با تو حرف می‌زند. دارد تمام آنچه را که توی دلش بوده، توی کلمه‌ها ریخته و تو حالا داری همان را می‌خوانی.
 
بعضی کتاب‌ها را که می‌بندی، تا سال‌ها توی ذهنت می‌مانند. شخصیت‌هاشان با تو زندگی می‌کنند. دیالوگ‌هاشان را توی خیابان زمزمه می‌کنی. صحنه‌هاشان را توی خواب می‌بینی.
 
آن کتاب‌ها هیچ‌وقت بسته نمی‌شوند. فقط قفسه عوض می‌کنند. از قفسه‌ی کتابخانه می‌آیند توی قفسه‌ی سینه‌ات.
 
این روزها یک کتاب خاص دارم می‌خوانم. اسمش را نمی‌گویم. شاید چون مال خودم است. شاید چون می‌ترسم اگر اسمش را بگویم، بخشی از جادویش کم شود.
 
کتاب درباره‌ی مردی است که گم شده. نه در شهر، در خودش. دنبال چیزی می‌گردد که نمی‌داند چیست. توی خیابان‌ها راه می‌رود، توی کافه‌ها می‌نشیند، با آدم‌ها حرف می‌زند، اما هیچ‌کس جوابش را نمی‌دهد. تا اینکه یک روز، توی یک کتابفروشی قدیمی، کتابی را باز می‌کند و می‌خواند: "تو گم نشده‌ای. تو هنوز خودت را پیدا نکرده‌ای. فرق است."
آن جمله آنقدر توی دلم نشست که کتاب را بستم و گریه کردم.
آیا تا حالا شده کتابی را بخوانی و حس کنی نویسنده دارد برای تو می‌نویسد؟
 
نه برای یک آدم فرضی. نه برای مخاطب عام. برای تو. با اسم تو. با درد تو. با تنهایی تو.
 
من چند بار این حس را داشته‌ام. شبیه این است که کسی توی تاریکی دستت را بگیرد و بگوید: «نترس. من هستم. من هم این راه را رفته‌ام.»
 
کتاب‌ها در واقع همین‌اند. دست‌هایی از جنس کلمه که توی تاریکی به سمتت دراز می‌شوند.
حالا تو بگو:
آخرین باری که کتابی توی دلت نشست کی بود؟
آخرین باری که گریه کردی پای یک جمله کی بود؟
آخرین باری که حس کردی نویسنده دارد با تو حرف می‌زند کی بود؟
اگر یادت نیست، شاید وقتش رسیده دوباره یک کتاب را باز کنی. نه برای خواندن. برای پیدا کردن. برای پیدا کردن همان دستی که توی تاریکی به سمتت دراز می‌شود.
پ.ن:
آن چراغ توی آپارتمان روبرو هنوز روشن است. ساعت ۳:۱۵ شده. یعنی او هم هنوز بیدار است. شاید دارد کتاب می‌خواند. شاید دارد برای کسی می‌نویسد. شاید هم مثل من نشسته و دارد به این فکر می‌کند که پشت آن همه پنجره‌ی تاریک، چه کسی بیدار است و منتظر.
من که منتظرم. منتظر تو. منتظر کسی که این کلمه‌ها را بخواند و حس کند تنها نیست.
 
نیمه‌شب ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
تهران، پشت همان پنجره