مقدمه: جایی که همه چیز ممکن است
 این کتاب برای کسانی است که شب‌ها بیدار می‌مانند و به «اگر»ها فکر می‌کنند. اگر آن روز رفته بودم. اگر آن حرف را زده بودم. اگر آن کار را کرده بودم.
 
کتاب را باز می‌کنم. صفحه‌ها مثل آب زلالند. توی هر کدام، یک دنیا می‌بینی. دنیایی که نبود. اما می‌توانست باشد.
 
بخش اول: رویاهای کودکان
 
فصل ۱: پسری که می‌خواست پرواز کند
 
پسر بود. هشت ساله. هر شب خواب می‌دید پرواز می‌کند. بال داشت. مثل پرنده. می‌رفت بالای ابرها. به ماه دست می‌زد. با ستاره‌ها حرف می‌زد.
 
صبح که بیدار می‌شد، گریه می‌کرد. بال نداشت. زمین گیر بود.
 
یک شب، خواب عمیق‌تری دید. توی خواب، به او گفتند: «اگر بخواهی، می‌توانی همین جا بمانی. همیشه پرواز کنی.»
 
پسر گفت: «مادرم چی؟»
 
گفتند: «مادرت هم می‌آید. اگر بخواهد.»
 
پسر گفت: «می‌خواهم.»
 
ماند. توی خواب. برای همیشه. حالا هر شب، مادرش می‌آید پیشش. با هم پرواز می‌کنند. به ماه دست می‌زنند. با ستاره‌ها حرف می‌زنند.
 
صبح، مادر بیدار می‌شود. لبخند می‌زند. می‌داند پسرش منتظر است. برای شب بعد.
 
فصل ۲: دختری که با حیوان‌ها حرف می‌زد
 
دختر بود. شش ساله. توی خواب، با حیوان‌ها حرف می‌زد. با گربه‌ها. با سگ‌ها. با پرنده‌ها. حتی با مورچه‌ها.
 
حیوان‌ها برایش قصه می‌گفتند. از جنگل. از کوه. از دریا. از جاهایی که آدم‌ها نرفته بودند.
 
یک روز، توی خواب، یک پرنده سفید آمد. گفت: «بیا با من. ببرمت به جزیره حیوان‌ها.»
 
دختر گفت: «مادرمو چی؟»
 
پرنده گفت: «مادرت می‌آید. وقتی وقتش برسد.»
 
دختر رفت. توی جزیره حیوان‌ها. حالا با همه حرف می‌زند. گربه‌ها، سگ‌ها، پرنده‌ها، حتی مورچه‌ها.
 
مادرش هر شب می‌آید. دختر برایش ترجمه می‌کند. حیوان‌ها چه می‌گویند. مادر می‌خندد. گریه می‌کند. برمی‌گردد.
 
تا شب بعد.
 
فصل ۳: بچه‌هایی که گم نشدند
 
سه تا بچه بودند. توی یک روستا. یک روز رفتند توی جنگل. گم شدند. شب شد. ترسیدند. گریه کردند.
 
اما توی خواب، یک پیرزن آمد. گفت: «بیایید با من. بهتان راه را نشان دهم.»
 
بچه‌ها رفتند. پیرزن بردشان به یک خانه. گرم. نرم. غذا داشت. تخت داشت.
 
پیرزن گفت: «اینجا بمانید. تا صبح. بعد بروید خانه.»
 
بچه‌ها ماندند. خوابیدند. صبح بیدار شدند. دیدند توی خانه خودشان هستند. مادر و پدر گریه می‌کردند. بغلشان کردند.
 
پرسیدند: «چطور آمدید؟»
 
بچه‌ها گفتند: «پیرزنی آورد.»
 
هیچ کس نفهمید. اما بچه‌ها می‌دانستند. آن پیرزن، رویا بود. رویایی که نجاتشان داد.
 
بخش دوم: رویاهای عاشقان
 
فصل ۴: مردی که معشوقش را در خواب دید
 
مرد بود. سی ساله. عاشق دختری بود که ندیده بود. توی خواب می‌دیدش. هر شب. همان چهره. همان صدا. همان لبخند.
 
روزها دنبالش می‌گشت. توی خیابان. توی بازار. توی شهر. پیدا نمی‌کرد.
 
یک شب، توی خواب، دختر گفت: «من اینجا هستم. بیا پیش من. نیازی نیست بیرون بگردی.»
 
مرد گفت: «کجایی؟»
 
دختر گفت: «توی رویای تو. همین جا. من مال توام. تو مال منی. بیدار نشو.»
 
مرد بیدار نشد. ماند. توی خواب. با معشوقش. برای همیشه.
 
حالا، هر شب، آنها را می‌بینی. توی خواب‌هایت. دست در دست هم. راه می‌روند. توی باغ. توی ابر. توی نور.
 
---
 
فصل ۵: زنی که شوهر مرده‌اش را می‌دید
 
زن بود. پنجاه ساله. شوهرش مرده بود. ده سال پیش. تنها مانده بود. غمگین.
 
یک شب، خواب دید. شوهرش آمد. نشست کنارش. دستش را گرفت. گفت: «زنم، من اینجام. ناراحت نباش.»
 
زن گفت: «تو مردی. من دیدم. دفنت کردم.»
 
شوهر گفت: «مرده‌ام. اما توی خواب، زنده‌ام. هر شب می‌آیم. تا تو بیایی.»
 
زن هر شب می‌خوابید. شوهرش می‌آمد. با هم حرف می‌زدند. چای می‌خوردند. می‌خندیدند.
 
یک شب، زن بیدار نشد. ماند. پیش شوهرش. توی خواب. برای همیشه.
 
حالا، هر شب، آنها را می‌بینی. توی مهتاب. نشسته کنار هم. پیر. خسته. اما خوشحال.
 
فصل ۶: پسری که عشقش را گم کرد
 
پسر بود. بیست ساله. عاشق دختری بود. اما دختر رفت. با دیگری. پسر تنها ماند.
 
شب‌ها خواب می‌دید. همان دختر. با همان چهره. اما این بار، با او بود. دستش را گرفته بود. می‌خندید.
 
یک شب، توی خواب، دختر گفت: «من اینجام. همیشه بودم. تو بیدار نمی‌دیدی.»
 
پسر گفت: «چرا رفتی؟»
 
دختر گفت: «نرفتم. تو رفتی. تو بیدار شدی.»
 
پسر فهمید. عشقش توی خواب بود. نه توی بیداری.
 
ماند. توی خواب. با دختر. برای همیشه.
 
 
بخش سوم: رویاهای گمشدگان
 
فصل ۷: مردی که خانه‌اش را گم کرد
 
مرد بود. شصت ساله. جنگ شد. خانه‌اش خراب شد. زنش مرد. بچه‌هایش رفتند. آواره شد. توی خیابان.
 
شب‌ها خواب می‌دید. خانه‌اش را می‌دید. همان طور که بود. حیاط، درخت، اتاق‌ها، بوی نان.
 
زنش توی آشپزخانه بود. نان می‌پخت. بچه‌ها توی حیاط بازی می‌کردند. مرد می‌رفت توی خانه. می‌نشست. چای می‌خورد. گریه می‌کرد.
 
صبح بیدار می‌شد. باز خیابان بود. باز آوارگی. باز تنهایی.
 
یک شب، توی خواب، زنش گفت: «بیا پیش ما. همین جا بمان. دیگه برنگرد.»
 
مرد ماند. توی خواب. توی خانه‌اش. با زنش. با بچه‌ها. برای همیشه.
 
حالا، اگر بروی آن خانه خراب، شب‌ها نور می‌بینی. از توی خواب. از توی رویا. از توی خانه‌ای که نیست.
 
فصل ۸: زنی که بچه‌اش را گم کرد
 
زن بود. چهل ساله. بچه‌اش مرد. سه ساله بود. مریض شد. مرد. زن دیوانه شد.
 
شب‌ها می‌خوابید. بچه‌اش را می‌دید. می‌دوید. می‌خندید. دستش را می‌گرفت. می‌گفت: «مامان، بیا بازی.»
 
زن می‌رفت. بازی می‌کرد. می‌خندید. گریه می‌کرد. بچه را بغل می‌کرد. بو می‌کرد. می‌بوسید.
 
صبح بیدار می‌شد. بچه نبود. گریه می‌کرد. تا شب. تا خواب بعدی.
 
یک شب، بچه گفت: «مامان، بیا پیش من. دیگه بیدار نشو.»
 
زن بیدار نشد. ماند. پیش بچه‌اش. توی خواب. بازی می‌کنند. تا ابد.
 
فصل ۹: پیری که جوانی‌اش را گم کرد
 
پیرمرد بود. هشتاد ساله. توی خانه سالمندان. تنها. یادش نمی‌آمد جوانی‌اش را. همه چیز را فراموش کرده بود.
 
شب‌ها خواب می‌دید. جوان بود. بیست ساله. قوی. پرانرژی. دختری بود. دوستش داشت. کوه می‌رفتند. دریا می‌رفتند. می‌خندیدند.
 
صبح بیدار می‌شد. نمی‌فهمید کجاست. پرستارها می‌آمدند. دارو می‌دادند. می‌رفتند.
 
یک شب، توی خواب، دختر گفت: «بیا. جوان بمان. پیش من.»
 
پیرمرد ماند. جوان شد. برای همیشه. با دختر. توی کوه. توی دریا. توی خنده.
 
حالا، هر شب، آنها را می‌بینی. توی مهتاب. دو جوان. خوشحال. عاشق. برای همیشه.
 
بخش چهارم: رویاهای آرزوها
 
فصل ۱۰: مردی که می‌خواست پولدار شود
 
مرد بود. چهل ساله. فقیر. کارگر. هر روز زحمت می‌کشید. پول جمع نمی‌شد. زندگی سخت.
 
شب‌ها خواب می‌دید. پولدار است. خانه بزرگ. ماشین گران. لباس‌های قشنگ. همه بهش احترام می‌گذارند.
 
صبح بیدار می‌شد. باز کارگر. باز فقر. باز سختی.
 
یک شب، توی خواب، گفتند: «اگر بخواهی، می‌توانی همین جا بمانی. پولدار باشی. برای همیشه.»
 
مرد گفت: «زن و بچه‌ام چی؟»
 
گفتند: «آنها هم می‌آیند. اگر بخواهند.»
 
مرد ماند. زن و بچه‌اش آمدند. توی خانه بزرگ. توی ماشین گران. توی لباس‌های قشنگ. برای همیشه.
 
حالا، هر شب، آنها را می‌بینی. خوشحال. راضی. اما توی خواب. توی رویا. توی جایی که نیست.
 
فصل ۱۱: زنی که می‌خواست خواننده شود
 
زن بود. سی ساله. صدای قشنگی داشت. اما کسی نمی‌شنید. توی خانه می‌خواند. برای خودش. برای دیوارها.
 
شب‌ها خواب می‌دید. روی صحنه است. هزاران نفر دست می‌زنند. چراغ‌ها روشن. اسمش را صدا می‌زنند.
 
صبح بیدار می‌شد. باز خانه. باز تنهایی. باز دیوارها.
 
یک شب، توی خواب، گفتند: «بمان. اینجا همیشه روی صحنه‌ای. همیشه تشویقت می‌کنند.»
 
زن ماند. روی صحنه. برای همیشه. می‌خواند. دست می‌زنند. می‌خواند. دست می‌زنند.
 
تا ابد.
 
فصل ۱۲: پسری که می‌خواست قهرمان شود
 
پسر بود. دوازده ساله. ضعیف. کوچک. بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند. کتکش می‌زدند. تنها بود.
 
شب‌ها خواب می‌دید. قهرمان است. قوی. بزرگ. همه ازش می‌ترسند. همه دوستش دارند.
 
صبح بیدار می‌شد. باز ضعیف. باز تنها. باز مسخره.
 
یک شب، توی خواب، یک مرد قوی آمد. گفت: «بیا با من. قهرمانت کنم.»
 
پسر رفت. قوی شد. بزرگ شد. قهرمان شد. برای همیشه.
 
حالا، هر شب، او را می‌بینی. توی میدان. جنگ با غول‌ها. پیروز می‌شود. همه دست می‌زنند. اما کسی نیست. فقط خواب. فقط رویا.
 
---
 
بخش پنجم: رویاهای ترس
 
---
 
فصل ۱۳: مردی که از تاریکی می‌ترسید
 
مرد بود. پنجاه ساله. از تاریکی می‌ترسید. چراغ روشن می‌خوابید. همه چراغ‌ها. تا صبح.
 
شب‌ها خواب می‌دید. تاریکی می‌آید. می‌خوردش. می‌بلعدش. هیچ نیست. فقط سیاهی.
 
یک شب، توی خواب، تاریکی حرف زد. گفت: «چرا می‌ترسی؟ من دوستتم.»
 
مرد گفت: «نمی‌شناسمت. می‌ترسم.»
 
تاریکی گفت: «من خودتم. اون بخش از تو که نمی‌بینی. بیا. آشتی کنیم.»
 
مرد رفت توی تاریکی. ترس ندید. فقط خودش را دید. تنها. آرام.
 
از آن شب، دیگر نترسید. چراغ را خاموش کرد. خوابید. توی تاریکی. راحت. برای همیشه.
 
---
 
فصل ۱۴: زنی که از مرگ می‌ترسید
 
زن بود. هفتاد ساله. از مرگ می‌ترسید. هر شب دعا می‌خواند. هر روز به دکتر می‌رفت. هر لحظه می‌ترسید.
 
شب‌ها خواب می‌دید. مرگ می‌آید. داس دارد. چشم‌های خالی. می‌خواهد ببردش.
 
یک شب، مرگ توی خواب آمد. نشست کنارش. گفت: «چرا می‌ترسی؟»
 
زن گفت: «نمی‌دانم کجا می‌بری منو.»
 
مرگ گفت: «پیش خودت. پیش اونایی که دوست داشتی. پیش آرامش.»
 
زن گفت: «راست می‌گی؟»
 
مرگ گفت: «راست.»
 
زن دستش را داد. مرگ بردش. آرام. بی‌ترس.
 
صبح، زن بیدار نشد. رفته بود. با مرگ. توی خواب. توی آرامش.
 
---
 
فصل ۱۵: بچه‌ای که از هیولا می‌ترسید
 
بچه بود. پنج ساله. هر شب هیولا می‌دید. زیر تخت. توی کمد. پشت پنجره. جیغ می‌زد. مادر می‌آمد. آرامش می‌کرد.
 
یک شب، هیولا آمد. توی خواب. نشست کنار تخت. گفت: «چرا جیغ می‌زنی؟»
 
بچه گفت: «می‌ترسم.»
 
هیولا گفت: «من نمی‌خورمت. من نگهبانتم. از چیزهای بدتر نگهت می‌دارم.»
 
بچه گفت: «چیزهای بدتر؟»
 
هیولا گفت: «آره. ترس‌های بزرگ‌تر. من از اونها می‌ترسونمشون. تو رو نه.»
 
بچه خندید. خوابید. هیولا ماند. کنار تخت. نگهبان. تا صبح.
 
از آن شب، بچه دیگر نترسید. هیولا دوستش شد. هر شب می‌آمد. می‌نشست. حرف می‌زدند. تا صبح.
 
---
 
بخش ششم: رویاهای مردگان
 
---
 
فصل ۱۶: پیرزنی که شوهرش را دید
 
پیرزن بود. نود ساله. شوهرش چهل سال بود مرده. تنها بود. چشم‌هایش کم سو. گوش‌هایش سنگین.
 
یک شب، خواب دید. شوهرش آمد. همان طور که بود. جوان. خوشتیپ. لبخند.
 
گفت: «زنم، بیا. دنبالت آمدم.»
 
پیرزن گفت: «کجا؟»
 
شوهر گفت: «پیش من. پیش ما. پیش بچه‌هایی که نداشتیم.»
 
پیرزن دستش را داد. رفت. با شوهرش. توی خواب. توی نور.
 
صبح، پیرزن را پیدا کردند. لبخند روی لب. رفته بود. برای همیشه.
 
---
 
فصل ۱۷: مردی که پدرش را دید
 
مرد بود. چهل ساله. پدرش بیست سال پیش مرده بود. همیشه حسرت داشت. حرفی نزده بودند. دلخوری بود.
 
یک شب، خواب دید. پدرش آمد. نشست روبرویش. گفت: «پسرم، ببخشید.»
 
مرد گفت: «ببخشید پدر. منم.»
 
پدر گفت: «دوسِت دارم. همیشه داشتم.»
 
مرد گفت: «منم دوسِت دارم. همیشه داشتم.»
 
بغل کردند. گریه کردند. تا صبح.
 
مرد بیدار شد. سبک شده بود. دلش آرام. پدر رفته بود. اما بخشش مانده بود.
 
---
 
فصل ۱۸: دختری که مادرش را دید
 
دختر بود. بیست ساله. مادرش بچگی مرده بود. عکسش را داشت. اما یادش نمی‌آمد.
 
یک شب، خواب دید. مادرش آمد. جوان. قشنگ. دستش را گرفت. برد توی باغ.
 
گفت: «دخترم، منم. مادرت.»
 
دختر گفت: «چرا رفتی؟»
 
مادر گفت: «نرفتم. اینجام. توی خوابت. همیشه بودم.»
 
دختر گریه کرد. مادر بغلش کرد. بوسیدش. گفت: «بزرگ شدی. قشنگ شدی. دوستت دارم.»
 
دختر بیدار شد. صورتش خیس. اما دلش گرم. مادر رفته بود. اما عشق مانده بود.
 
بخش هفتم: رویاهای آینده
 
فصل ۱۹: مردی که فردا را دید
 
مرد بود. سی ساله. توی خواب، فردا را دید. چه می‌شود. چه اتفاقی می‌افتد.
 
صبح بیدار می‌شد. همه چیز همان طور بود که دیده بود. حوادث. خبر‌ها. دیدارها.
 
یک روز، توی خواب دید که می‌میرد. فردا. تصادف.
 
صبح بیدار شد. ترسید. از خانه بیرون نرفت. نشست. منتظر ماند.
 
شب شد. نمرد. فردا نیامد. خواب دروغ گفته بود.
 
شب بعد، خواب دید. بهش گفتند: «ما آینده نیستیم. ما احتمالاتیم. هزار تا راه. هزار تا آینده. یکی رو نشونت دادیم.»
 
مرد فهمید. آینده معلوم نیست. فقط خواب‌ها معلومند.
 
فصل ۲۰: دختری که بچه‌هایش را دید
 
دختر بود. بیست و پنج ساله. مجرد. تنها. توی خواب، بچه‌هایش را دید. سه تا. پسر. دختر. کوچک. می‌دویدند. می‌خندیدند. مامان صدا می‌زدند.
 
صبح بیدار شد. گریه کرد. بچه نداشت. شوهر نداشت. تنها بود.
 
یک شب، توی خواب، بچه‌ها آمدند. گفتند: «مامان، ناراحت نباش. ما می‌آییم. وقتی وقتش برسه.»
 
دختر گفت: «کی؟»
 
بچه‌ها گفتند: «وقتی عشق پیدا کنی. وقتی آماده باشی.»
 
دختر صبر کرد. سال‌ها. تا عشق آمد. تا بچه‌ها آمدند. همان سه تا. پسر. دختر. کوچک. می‌دوند. می‌خندند. مامان صدا می‌زنند.
 
و او می‌داند. خواب راست گفته بود.
 
بخش هشتم: رویاهای شگفت
 
فصل ۲۱: مردی که در خوابش گم شد
 
مرد بود. پنجاه ساله. یک شب خواب دید. توی شهری عجیب. کوچه‌های پیچ در پیچ. خانه‌های قدیمی. آدم‌های غریب.
 
هر چه می‌گشت، راه خروج پیدا نمی‌کرد. خواب طولانی شد. یک هفته. یک ماه. یک سال.
 
توی خواب، زندگی کرد. زن گرفت. بچه دار شد. پیر شد. مرد.
 
بعد بیدار شد. یک شب گذشته بود. فقط یک شب.
 
نگاه کرد به دست‌هایش. جوان بود. زن نداشت. بچه نداشت. همه چیز خواب بود.
 
اما یادش می‌آمد. تمام آن زندگی. تمام آن عشق. تمام آن مرگ.
 
نشست. گریه کرد. برای زندگی‌ای که توی خواب داشت. برای زنی که توی خواب دوست داشت. برای بچه‌هایی که توی خواب بزرگ کرد.
 
حالا، هر شب می‌خوابد. امیدوار است برگردد. به آن شهر. به آن زن. به آن زندگی.
 
بعضی شب‌ها می‌رود. بعضی شب‌ها نه.
 
فصل ۲۲: زنی که خواب دیگران را می‌دید
 
زن بود. چهل ساله. هر شب، خواب دیگران را می‌دید. هر کس را که می‌شناخت. غم‌هایشان. شادی‌هایشان. ترس‌هایشان.
 
صبح بیدار می‌شد. خسته. از همه آن زندگی‌ها. از همه آن احساس‌ها.
 
یک روز، به شوهرش گفت: «من خواب تو رو دیدم. ناراحتی. از چی؟»
 
شوهرش جا خورد. گفت: «چطور فهمیدی؟»
 
زن گفت: «خواب دیدم. همه چیز رو دیدم.»
 
شوهرش ترسید. فکر کرد دیوانه است. اما نبود. فقط می‌دید. خواب دیگران را.
 
یک شب، خواب همه آدم‌های شهر را دید. هزاران نفر. هزاران غم. هزاران شادی. نزدیک بود دیوانه شود.
 
فریاد زد: «بسه! دیگه نمی‌خوام ببینم!»
 
خواب‌ها قطع شد. دیگر هیچ خوابی ندید. فقط تاریکی. فقط سکوت.
 
نشست. گریه کرد. خواب‌ها را می‌خواست. حتی غم‌ها را. حتی دردها را.
 
اما خواب‌ها نیامدند. تا ابد.
 
فصل ۲۳: پسری که رویاهایش را می‌فروخت
 
پسر بود. پانزده ساله. رویاهای قشنگ می‌دید. هر شب یک ماجرا. یک سفر. یک عشق.
 
یک روز، تاجری آمد. گفت: «رویاهایت را بفروش به من. پول می‌دهم.»
 
پسر گفت: «چطور؟»
 
تاجر گفت: «هر شب، خوابت را برای من تعریف کن. من می‌نویسم. می‌فروشم به کسانی که خواب ندارند.»
 
پسر قبول کرد. هر شب خواب می‌دید. تعریف می‌کرد. تاجر می‌نوشت. پول می‌داد.
 
پسر پولدار شد. اما دیگر خواب نمی‌دید. شب‌ها بیدار می‌ماند. تاریکی. هیچ.
 
رفت پیش تاجر. گفت: «خواب‌هایم را پس بده.»
 
تاجر گفت: «فروخته شدند. دیگر مال تو نیستند.»
 
پسر ماند. بی‌خواب. بی‌رویا. بی‌زندگی.
 
حالا، هر شب توی خیابان راه می‌رود. به پنجره‌ها نگاه می‌کند. آدم‌ها خوابند. رویا می‌بینند. او هیچ.
 
تا ابد.
 
پایان