- The Forgotten Self Syndrome (FSS)
پدیده ناپدید شدن تدریجی "من" در عصر بازنمایی
این متن ممکن است هویت شما را متزلزل کند
قبل از خواندن، یک لحظه مکث کن.
به این سوال جواب بده: "من" کیستم؟
اگر جوابی داری، بنویسش. حالا. روی کاغذ. توی ذهنت. هر جا.
بعد از خواندن ، دوباره به آن جواب نگاه کن. شاید دیگر مال تو نباشد.
پیشگفتار: کشف وحشتناکترین سندرم عصر ما
این متن درباره چیزی است که از همه چیز ترسناکتر است: ناپدید شدن.
نه ناپدید شدن فیزیکی. نه مرگ. نه گم شدن در کوه و جنگل.
ناپدید شدن از چشم خودت. ناپدید شدن "من" درونی. ناپدید شدن همان چیزی که وقتی به آینه نگاه میکنی، از پشت چشمهایت به تو نگاه میکند.
چند سال پیش، روانشناسی به نام "آینه خود" را آزمایش کرد. از بچهها پرسید: "این کیه توی آینه؟" بچهها میگفتند: "منم."
بعد از کرونا، همان آزمایش را تکرار کرد. بچهها به آینه نگاه کردند. مکث کردند. گفتند: "نمیدانم."
این گزارش درباره همان "نمیدانم" است.
---
بخش اول: تعریف و تشخیص - وحشت هویت گمشده
فصل ۱: سندرم خود فراموششده چیست؟
تعریف عملیاتی:
سندرم خود فراموششده (FSS) وضعیتی است که در آن فرد توانایی دسترسی به "خود" درونی را از دست میدهد. او میداند چه کسی است (نام، شغل، خانواده)، اما "احساس" خود بودن را ندارد. گویی از پشت شیشه به یک غریبه نگاه میکند که اتفاقاً شبیه اوست.
استعاره مرکزی:
تصور کن خانهای داری با هزاران اتاق. هر اتاق پر از عکس، یادگاری، خاطره. تو کلید همه اتاقها را داری. اما یک روز بیدار میشوی و میبینی درها باز هستند، اما تو دیگر صاحب خانه نیستی. میتوانی بروی توی اتاقها، اما هیچ چیز را مال خودت حس نمیکنی.
خانه همان خانه است. عکسها همان عکسها. اما تو دیگر "خودت" نیستی. تو شدهای یک مهمان. شاید یک دزد. شاید یک شبح.
---
فصل ۲: نشانگان اصلی - چهرههای وحشت
۲.۱ آینه بیبازتاب (Mirror with No Reflection)
وقتی به آینه نگاه میکنی، چشمها را میبینی. بینی را. لبها را. اما آن چیزی که باید پشت چشمها باشد، نیست. انگار کسی خانه را تخلیه کرده.
تجربه درونی: "به آینه نگاه میکنم و میبینمش. میدانم اون منم. اما حس نمیکنم منم. مثل این که عکس یه غریبه رو بهت نشون بدن و بگن این تویی."
۲.۲ خاطرههای بی�صاحب (Ownerless Memories)
خاطرات را به یاد میآوری، اما حس مالکیت نداری. انگار فیلمی را که بازیگرش نبودهای، مرور میکنی. میدانی آن دختر توی عکس، تویی. اما گرمای آن روز، باد آن روز، خنده آن روز، مال تو نیست.
۲.۳ نام بیروح (Soulless Name)
اسم خودت را میشنوی. برمیگردی. جواب میدهی. اما اسم، دیگر تو را صدا نمیزند. فقط یک برچسب است روی یک بدن. مثل شماره حساب.
۲.۴ گسست از بدن (Body Dissociation)
بدن را حس میکنی. گرسنگی، تشنگی، درد. اما انگار این بدن مال تو نیست. تو فقط ساکن موقتی آنی. مستأجری که صاحبخانه را ندیده.
۲.۵ خود به مثابه شخصیت (Self as Character)
احساس میکنی داری نقش خودت را بازی میکنی. صبح بیدار میشوی، میگویی "من فلانی هستم". اما مثل بازیگری که نقشش را حفظ کرده اما حسش را گم کرده. دیالوگها را بلدی. اما چرا میگویی، نمیدانی.
۲.۶ وحشت نهایی: "من" به عنوان یک مفهوم (Self as Concept)
میدانی "من" یعنی چه. میتوانی تعریفش کنی. میتوانی کتابهای فلسفهاش را بخوانی. اما وقتی میگویی "من"، هیچ چیز درونت تکان نمیخورد. "من" شده یک کلمه. یک قرارداد زبانی. یک حرف بیمعنا.
---
بخش دوم: ریشهها - قتل تدریجی "من"
فصل ۳: دوران پیشاکرونا - جراحی بدون بیهوشی (۲۰۰۰-۲۰۱۹)
۳.۱ اینترنت و تولد هویت نمایشی
اولین جراحی بزرگ: اینترنت به ما گفت "هویت بساز". نه هویت واقعی، که هویت نمایشی. پروفایل بساز. عکس بگذار. درباره خودت بنویس. "درباره من" را پر کن.
نتیجه: برای اولین بار در تاریخ، "من" شد یک متن. شد یک تصویر. شد یک فایل. شد چیزی که میتوان ادیتش کرد، پاکش کرد، عوضش کرد.
۳.۲ شبکههای اجتماعی و چندپارگی خود
فیسبوک آمد. اینستاگرام آمد. توییتر آمد. هر کدام یک "من" جداگانه خواستند. یک من برای خانواده، یک من برای دوستان، یک من برای غریبهها. یک من برای خنده، یک من برای گریه، یک من برای سیاست.
نتیجه: "من" واقعی گم شد بین این همه من ساختگی. مثل خانهای که آنقدر مستاجر عوض کرده که صاحبخانه را یادش رفته.
۳.۳ الگوریتمها و پیشبینی خود
الگوریتمها یاد گرفتند ما را بهتر از خودمان بشناسند. "این رو دوست داری." "این رو میخوای." "این رو بعداً میپسندی."
نتیجه: ما شدیم مصرفکننده خودی که الگوریتم ساخته. خود واقعی، کمکم بیکار شد. بازنشسته شد. مرد.
۳.۴ خود به مثابه برند (Self as Brand)
اینفلوئنسرها آمدند و گفتند: "تو برند خودتی. خودت را بساز. خودت را بفروش. خودت را بازاریابی کن."
نتیجه: "من" شد یک کالا. شد چیزی برای فروش. شد چیزی برای مصرف دیگران. و کالا که شدی، دیگر مال خودت نیستی. مال بازار شدی.
---
فصل ۴: کرونا - اتاق عمل تاریک (۲۰۲۰-۲۰۲۲)
۴.۱ قرنطینه و قطع ارتباط با خود
در قرنطینه، همه چیز قطع شد. ارتباط با دیگران قطع شد. ارتباط با طبیعت قطع شد. ارتباط با دنیا قطع شد. اما یک چیز دیگر هم قطع شد: ارتباط با خود.
وقتی هیچ آیینهای نباشد، خودت را چطور میبینی؟ وقتی هیچ کسی نباشد که اسمت را صدا بزند، میفهمی هستی یا نه؟
۴.۲ زندگی در صفحه و مرگ بدن
ماهها در خانه ماندیم. بدنمان را ندیدیم. لمس نکردیم. حرکت ندادیم. بدن شد یک صندلی برای نشستن پشت صفحه. شد یک دست برای اسکرول کردن. شد یک جفت چشم برای خیره شدن به نور.
نتیجه: ارتباط با بدن قطع شد. و با قطع ارتباط با بدن، ارتباط با خود هم قطع شد. چون خود، بدون بدن، فقط یک ایده است.
۴.۳ اضطراب فراگیر و انقباض خود
ترس آمد. ترس از مرگ. ترس از دست دادن. ترس از فردا. وقتی میترسی، "من" کوچک میشود. جمع میشود. مثل بچهای که توپ را جمع میکند تا کسی نگیرد.
"من" آنقدر جمع شد که تقریباً ناپدید شد.
۴.۴ مرگهای بیسوگواری
میلیونها نفر مردند. بدون مراسم. بدون بدرقه. بدون آغوش آخر. ما سوگوار نشدیم. نه به خاطر سنگدلی، به خاطر این که سوگواری ممکن نبود.
نتیجه: بخشی از خود ما که با مردگان ارتباط داشت، مرد. خود جمعی ما تکه تکه شد.
---
فصل ۵: پساکرونا - تشییع جنازه "من" (۲۰۲۲-۲۰۲۶)
۵.۱ هوش مصنوعی و ساخت خود مصنوعی
هوش مصنوعی آمد و گفت: "نگران نباش. من برایت حرف میزنم. من برایت مینویسم. من برایت فکر میکنم."
********جیپیتی. مایکروسافت کپیلوت. جمینای. هر کدام یک "من" مصنوعی به ما دادند. منی که همیشه آماده است. منی که خسته نمیشود. منی که عالی حرف میزند.
سوال وحشتناک: اگر ماشین بتواند بهتر از من حرف بزند، بهتر از من فکر کند، بهتر از من باشد، پس من کیستم؟
۵.۲ واقعیت مجازی و فرار از خود
واقعیت مجازی آمد. متاورس آمد. حالا میتوانی هر کسی باشی. هر جایی باشی. هر چیزی باشی. جز خودت.
نتیجه: خود واقعی، خجالتآور شد. کهنه شد. بیاستفاده شد. همه فرار کردند سمت خودهای مجازی. خود اصلی تنها ماند. مرد.
۵.۳ بازگشت به "طبیعی" اما بدون خود
قرنطینه تمام شد. به خیابان برگشتیم. به کافه برگشتیم. به جمع برگشتیم. اما یک چیز برنگشت: خودمان.
توی جمع مینشینیم، حرف میزنیم، میخندیم، اما انگار نه ما میخندیم، که یک شبح درون ما. ما تماشاگریم. خودمان نیستیم.
---
بخش سوم: مکانیسمها - قتل عام در مغز
فصل ۶: نوروبیولوژی ناپدید شدن
۶.۱ قشر پیشانی میانی (mPFC) و خاموشی خود
قشر پیشانی میانی، جایی است که "خود" در آن ساکن است. وقتی به خودت فکر میکنی، اینجا فعال میشود. وقتی به هویتت فکر میکنی، اینجا روشن میشود.
تصویربرداری: در FSS، این منطقه تقریباً خاموش است. نه فعالیتی، نه نوری، نه چیزی. انگار کسی خانه را تخلیه کرده و چراغها را خاموش.
۶.۲ اینسولا و قطع ارتباط با بدن
اینسولا، پل بین بدن و خود است. به مغز میگوید: "بدن این حس را دارد. پس تو اینجایی. زندهای."
در FSS، اینسولا کار نمیکند. سیگنالهای بدن میآیند، اما به مقصد نمیرسند. مغز نمیفهمد بدن هست. پس خود هم نیست.
۶.۳ شبکه حالت پیشفرض (DMN) و فروپاشی روایت
DMN مسئول ساختن روایت زندگی ماست. داستان "من" را میسازد. از گذشته میگوید، به آینده وصل میکند، در حال معنا میدهد.
در FSS، DMN تکه تکه شده است. ارتباط بین بخشهایش قطع شده. داستان "من" دیگر روایت نمیشود. فقط تکههایی از یک قصه پاره.
۶.۴ اتصال کورتیکو-لیمبیک و گسست عاطفی از خود
اتصال بین قشر (جایی که فکر میکنیم) و لیمبیک (جایی که حس میکنیم) قطع شده. ما به خود "فکر" میکنیم، اما "حس"ش نمیکنیم.
نتیجه: خود، شد یک ایده. نه یک تجربه.
---
فصل ۷: زیستشیمیایی - سموم هویتزدایی
۷.۱ کورتیزول مزمن و تحلیل خود
استرس مزمن دوران کرونا، کورتیزول را بالا برد. کورتیزول بالا، به مرور هیپوکامپ را کوچک میکند. هیپوکامپ کوچک، یعنی خاطرات شخصی ضعیف. خاطرات شخصی ضعیف، یعنی خود ضعیف.
۷.۲ دوپامین و اعتیاد به خودهای مجازی
هر بار که در شبکههای اجتماعی "خود" جدیدی میسازیم، دوپامین میگیریم. پاداش. مغز یاد میگیرد خودسازی مجازی را به خودواقعی ترجیح دهد.
۷.۳ BDNF و مرگ تدریجی نورونهای خود
BDNF (فاکتور رشد عصبی) در بیماران FSS پایین است. یعنی نورونهای مسئول خود، دارند میمیرند. نه یکباره، تدریجی. هر روز کمی. تا جایی که روزی بیدار میشوی و میبینی نیستی
---
بخش چهارم: زیرگروهها - چهرههای مختلف یک ناپدید شدن
فصل ۸: تیپشناسی FSS
۸.۱ نوع گمشده در آینه (Lost in Mirror) - ۳۲٪
· ویژگی: در آینه غریبه میبینند. خود را در انعکاس نمیشناسند.
· تجربه: "به چشمهام نگاه میکنم، کسی اونجا نیست."
· پیشآگهی: با بازسازی ارتباط بدنی، بهبود نسبی
۸.۲ نوع غرقشده در نقش (Drowned in Roles) - ۲۸٪
· ویژگی: آنقدر نقش بازی کردهاند که خود واقعی را گم کردهاند. مادر، پدر، کارمند، دوست. اما کجای اینها "من" است؟
· تجربه: "همه چیزم برای دیگرانم. برای خودم هیچی."
· پیشآگهی: سخت، چون باید نقشها را کنار گذاشت
۸.۳ نوع قربانی الگوریتم (Algorithm Victim) - ۲۲٪
· ویژگی: الگوریتمها آنها را بهتر از خودشان میشناسند. خود واقعی، بیکار و منفعل.
· تجربه: "اینستا بهتر از خودم میدونه چی دوست دارم. پس من کی ام؟"
· پیشآگهی: با قطع شبکههای اجتماعی، بهبود سریع
۸.۴ نوع پوچی وجودی (Existential Void) - ۱۲٪
· ویژگی: عمیقترین نوع. خود، نه فقط گم، که هرگز نبوده. پوچی از ابتدا.
· تجربه: "هیچ وقت خودم نبودم. همیشه یه چیزی کم بود."
· پیشآگهی: بدترین نوع، نیاز به بازسازی بنیادین هویت
۸.۵ نوع تکهتکه (Fragmented) - ۶٪
· ویژگی: چند خود موازی که هیچ کدام کامل نیستند. هر موقعیت، یک خود.
· تجربه: "هزار تا من دارم. اما هیچ کدوم من نیستم."
· پیشآگهی: درمان بسیار دشوار
بخش پنجم: پیامدها - چه از دست میدهیم؟
فصل ۹: پیامدهای فردی - فروپاشی از درون
۹.۱ بحران تصمیمگیری (Decision Paralysis)
اگر ندانم کیستم، چطور بدانم چه میخواهم؟ انتخابها بیمعنا میشوند. همه راهها یکی است. چون راهرویی نیست که برود جایی.
۹.۲ مرگ آرزو (Death of Desire)
آرزو از "من" میآید. من میخواهم. من آرزو دارم. اگر من نباشد، آرزو هم نیست. زندگی میشود یکنواخت. بیهدف. بیحرکت.
۹.۳ تنهایی مطلق (Absolute Loneliness)
تنهایی وقتی است که کسی نیست. اما اینجا، خودت هم نیستی. تنهایی با خودت. تنها ترین لحظه ممکن.
۹.۴ مسخ شخصیت (Depersonalization) مزمن
همیشه حس میکنی داری از بیرون خودت را نگاه میکنی. همیشه تماشاگری. همیشه غریبه.
۹.۵ خودکشی نه از سر ناامیدی، از سر بیخودی
وحشتناکترین پیامد: وقتی "من" نباشد، مرگ هم بیمعناست. خودکشی نه برای رهایی از درد، که چون فرقی نمیکند. بودن و نبودن یکی است.
فصل ۱۰: پیامدهای اجتماعی - فروپاشی جمعی
۱۰.۱ بحران معنا در سطح تمدن
تمدنی که اعضایش "خود" ندارند، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ هنر بیخود، سیاست بیخود، عشق بیخود. همه چیز سطحی. همه چیز پوچ.
۱۰.۲ اقتدارگرایی دیجیتال
وقتی خودت را گم کنی، هر کسی میتواند برایت خود بسازد. الگوریتمها، دولتها، شرکتها. تو میشوی ماده خام برای خودسازی دیگران.
۱۰.۳ مرگ عشق واقعی
عشق واقعی نیاز به دو "خود" دارد. دو انسان کامل که همدیگر را میبینند. اگر خود نباشد، عشق هم نیست. فقط وابستگی هست. فقط عادت. فقط ترس از تنهایی.
۱۰.۴ نسل بیخاطره جمعی
نسلی که خود نداشته باشد، خاطره جمعی هم ندارد. تاریخ برایش بیمعناست. آینده هم. فقط یک حال پوچ و بیانتها.
بخش ششم: پنجرههای وحشت - موارد بالینی واقعی
فصل ۱۱: روایتهایی که مو به تن سیخ میکند
۱۱.۱ روایت یک: مرد ۴۲ ساله، مهندس
"یک روز صبح بیدار شدم، رفتم دستشویی، به آینه نگاه کردم. چشمهام را دیدم. اما کسی پشت چشمها نبود. نه ترسیدم، نه ناراحت شدم. فقط فهمیدم که نیستم. رفتم سر کار. مثل همیشه. حرف زدم. مثل همیشه. خندیدم. مثل همیشه. اما ته دلم میدانستم که من نیستم. یه چیزی شبیه من داره زندگی منو میکنه."
۱۱.۲ روایت دو: زن ۲۸ ساله، هنرمند
"تابلو میکشم. قبلاً توی تابلوها خودم بودم. یه تکه از من توی هر تابلو. حالا نگاه میکنم به تابلوهام، میبینم قشنگن، اما من توشون نیستم. یه نفر دیگه کشیده. من فقط دستام قرض دادم."
۱۱.۳ روایت سه: پسر ۱۹ ساله، دانشجو
"به مامانم نگاه میکنم. میدونم مامان منه. اسمشو میدونم. خاطرات بچگیمو میدونم. اما وقتی میگه 'پسرم'، هیچی توی من تکان نمیخوره. انگار داره به یه دیوار میگه. دیوار میدونه پسرشه؟ نه. منم نمیدونم."
۱۱.۴ روایت چهار: زن ۶۵ ساله، بازنشسته
"هفتاد سال زندگی کردم. حالا نشستم به عکسای قدیمی نگاه میکنم. اون دختر بچه توی عکس کیه؟ اون عروس کیه؟ اون مادر کیه؟ اسمشو میدونم. مال منه. ولی حس نمیکنم منم. انگار دارم فیلم یه غریبه رو نگاه میکنم."
بخش هفتم: درمان - آیا میتوان "من" را بازگرداند؟
فصل ۱۲: رویکردهای درمانی
۱۲.۱ خط اول: بازگشت به بدن (Return to Body)
بدن، خانه خود است. اگر به خانه برنگردی، خود را پیدا نمیکنی.
· یوگا و تمرینات بدنی آگاهانه: حس کردن تکتک سلولها
· ورزش در طبیعت: بدن در برابر باد، باران، خورشید
· ماساژ درمانی: لمس شدن توسط دیگری، یادآوری مرزهای بدن
· رقص: حرکت بدون فکر، بدون برنامه، فقط حرکت
۱۲.۲ خط دوم: بازسازی روایت (Narrative Reconstruction)
خود، یک داستان است. اگر داستان را گم کردهای، باید از نو بنویسی.
· خاطرهنویسی عمیق: نه وقایع، که حسها را بنویس
· درمان روایتی: با یک درمانگر، داستان زندگی را بازسازی کن
· آلبوم عکس فیزیکی: عکسها را چاپ کن. لمسشان کن. با خودت حرف بزن
۱۲.۳ خط سوم: قطع اتصال (Disconnection)
برای پیدا کردن خود، باید از همه چیز جدا شد.
· قطع کامل شبکههای اجتماعی: حداقل سه ماه
· خلوت مطلق: چند روز تنها، بیکسی، بیدستگاه
· سفر انفرادی: به جایی که کسی تو را نمیشناسد
۱۲.۴ خط چهارم: آیینههای انسانی (Human Mirrors)
ما در چشم دیگران خود را میبینیم. اگر دیگران نباشند، خود هم نیست.
· ارتباط عمیق با یک نفر: گفتگوهای طولانی، بیپرده، بیترس
· گروههای حمایتی: با کسانی که همین حس را دارند
· درمان گروهی: دیدن خود در آیینه دیگران
فصل ۱۳: پنجرههای امید - موارد بهبودی
۱۳.۱ پدیده "تولد دوباره در بحران"
برخی پس از یک بحران شدید (تصادف، بیماری، فقدان) دوباره خود را پیدا کردهاند. شوک، خودِ گمشده را بیدار میکند.
۱۳.۲ پدیده "آینه عشق"
عاشق شدن واقعی، میتواند خود را بازگرداند. وقتی کسی تو را عمیقاً ببیند، تو هم خودت را میبینی.
۱۳.۳ پدیده "خلقت"
آفریدن چیزی (نقاشی، موسیقی، شعر) میتواند خود را بازگرداند. در لحظه خلق، تو هستی. کاملاً. واقعاً.
بخش هشتم: آینده - به کجا میرویم؟
فصل ۱۴: سناریوهای ممکن
۱۴.۱ سناریوی تاریک: انسانهای بیخود
نسلی از انسانها که "من" ندارند. هر کسی را میتوان به هر چیزی تبدیل کرد. جامعهای از بازیگران بینقش. تمدنی از شبحها.
۱۴.۲ سناریوی روشن: رنسانس خود
بیداری جمعی. بازگشت به خود. جنبشهای جهانی برای یافتن هویت گمشده. فلسفه جدیدی از "من".
۱۴.۳ سناریوی محتمل: دو قطبی شدن
برخی خود را پیدا میکنند. برخی برای همیشه گم میشوند. دو نوع انسان: آنهایی که "من" دارند و آنهایی که ندارند. شاید این، بزرگترین تفرقه آینده باشد.
فصل ۱۵: سوالات بیپاسخ که تا ابد بیپاسخ خواهند ماند
· اگر خود نباشد، چه چیزی باقی میماند؟
· آیا میتوان بدون خود زندگی کرد و باز انسان بود؟
· خودی که پیدا میشود، همان خود گمشده است یا چیزی جدید؟
· آیا ما اصلاً "خود" داشتیم یا همیشه توهم بود؟
نتیجهگیری: تو هنوز آنجایی؟
این گزارش را با یک سوال شروع کردم: "من" کیستم؟
حالا، بعد از خواندن این همه کلمه، دوباره ازت میپرسم:
"من" کیستم؟
اگر جوابی داری، به چشمهایت نگاه کن. توی آینه. بگو: "من اینجام."
اگر تکان خوردی، اگر چیزی درونت جواب داد، اگر اشک آمد، اگر لبخند، اگر هیچ، اگر هر چی، یعنی هنوز هستی. شاید ضعیف. شاید خسته. شاید گم. اما هستی.
اگر هیچ چیز تکان نخورد، اگر فقط کلمهها را تکرار کردی، اگر فقط صدا بود و بس، شاید وقت آن رسیده که به دنبال خودت بگردی.
جایی بیرون از این صفحه.
جایی بیرون از این اتاق.
جایی بیرون از این زندگی که برایت ساختهاند.
برو پیدایش کن. هنوز دیر نشده
پیوست: مقیاس خودگزارشی
به هر جمله از ۰ تا ۴ نمره دهید:
1. وقتی به آینه نگاه میکنم، حس میکنم به یک غریبه نگاه میکنم.
2. اسم خودم را که میشنوم، حس نمیکنم مال من است.
3. خاطرات کودکیام را مرور میکنم، اما حس نمیکنم آن خاطرات مال من هستند.
4. توی جمع، حس میکنم دارم نقش بازی میکنم.
5. احساس میکنم بدنم مال من نیست.
6. وقتی میگویم "من"، هیچ چیز درونم تکان نمیخورد.
7. دیگران من را بهتر از خودم میشناسند.
8. آرزوهایم را گم کردهام.
9. تصمیم گرفتن برایم غیرممکن شده.
10. گاهی فکر میکنم شاید اصلاً وجود ندارم.
تفسیر:
· ۰-۱۰: طبیعی
· ۱۱-۲۰: در معرض خطر
· ۲۱-۳۰: سندرم فعال
· ۳۱-۴۰: سندرم شدید (نیاز به مداخله فوری)
کلام آخر: برای تو که هنوز هستی
این را نوشتم برای تو. برای کسی که گاهی حس میکند گم شده. برای کسی که ته دلش یک صداست میگوید "کجام؟"
این صدا، خود توست. همانی که گم شده. همانی که دنبالش میگردی.
گوش کن بهش. جوابش بده. بگو: "من اینجام. منتظرتم. برگرد."
و شاید، شاید برگردد.
تقدیم به تمام کسانی که هنوز جرأت میکنند بپرسند "من کیستم؟"